تبليغاتX
فانوس خیال

فانوس خیال

 

عادت دارم هر کاری رو که تو زندگی می کنم، بعد از مدتی کمی ازش فاصله می گیرم تا از دور بهش نگاه کنم. ببینم از کمی دورتر چطوری می بینمش، حالا دوستش دارم یا نه؟ حالا اون اهمیت قبل رو واسم داره یا نه؟

من این دور خیز رو و این هر از چند گاهی تو لاک خود فرو رفتن هامو خیلی دوست دارم.

ولی این گاهی بقیه رو آزار می ده و فکر می کنن که دوستشون ندارم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 21:22 توسط مریم |

 

 

 خسرو شکیبایی، خالق شخصیت ماندگار حمید هامون در فیلم سینمایی "حمید هامون"، امروز در 64 سالگی جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و به خاطره‌ها پیوست.

خسرو شکیبایی در ساعت ۴ صبح جمعه «۲۸ تیرماه ۱۳۸۷»  در اثر ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

وقتی خبر را از تلویزیون شنیدم ، انگار بند دلم لرزید و بی اختیار گریه کردم.

خسرو شکیبایی رفت و خاطرات نوجوانی ام و اولین سبز اندیشی هایم که با خانه ی سبز در آن سالهای خاکستری شکل گرفت را انگارکه با خود برد، برد به آن ستاره ی دوردست که حالا او  تنها شاهزاده ی بی بدلیش است.

آری حمید هامون رفت ولی صدای گرمش که می گفت:" لاکردار ! دوست دارم"گفتن هایش تا ابد در در ذهنمان خواهد ماند.  

و چه راست می گفت "فروغ" که :" تنها صداست که می ماند"

 براستی هم که صدای گرم و دلنشینش که انگار گرمی آفتاب و لطافت و نرمی آب را با خود داشت ، برای همین هم بود که صدای پای آب را برایمان زمزمه کرد ، همیشه در ذهن من و همه ی همنسلانم جاری خواهد بود.

یادش گرامی باد.

 

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 0:37 توسط مریم |

 

این چند روزه چیزی تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده . داستان قطعه ی گمشده ی شل سیلوراستاین رو یادتونه؟ دایره ی ناکامل اونقدر گشت و گشت تا بالاخره قطعه ی گمشده اش را پیدا کرد.  حالا وقتی دو تا دایره  که هر دو دنبال یه قطعه ی گمشده باشن و بالاخره بتونن قطعه هاشون را پیدا کنن ، اونوقت هر دو می تونن شاد و سر حال در کنار هم قل بخورن و برن.

بنابر این لزوما هر دو نفری که با هم ازدواج کردن ، قطعه ی گمشده ی دیگری نیستن و هر کدوم می تونن قطعه ی گمشده ی خاص خودشون رو داشته باشن ولی این جستجو برای پیدا کردن قطعه ی گمشده ی خودشون رو می تونن در کنار هم انجام بدن.

البته اگه اونقدر قطعه های هر کدوم دور از هم نباشه که هر کدوم مجبور بشن دنیاهای متفاوتی رو برای پیدا کردنش بگردن!

فقط این مهمه که هیچکدوم عجله نکنن و دیگری رو و شرایطش رو درک کنن.

این کار اگرچه که سخته و صبر و گذشت زیادی رو می طلبه ولی تجربش بسیار شیرین و دلچسبه.

اینکه خودت قطعه ی گمشدهت رو پیدا کردی یه جور شیرینی داره و اینکه می بینی

دوست همیشه همراهت هم بالاخره قطعهش رو پیدا کرده ، شیرینیش دوچندانه.

اگر چه که این سفر و فراز و نشیباش گاه تا آخر عمر طول میکشه.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 16:55 توسط مریم |

چپ کوک عزیزم با تجربه ای خودم اگر بخوام برات بگم T، اینه که بابا خیلی ناگهانی در یک صبح زمستونی لعنتی که بلند شد ، بعد از یک شرکت در یک جشن عروسی زیبا فهمید که تومور داره ، این تومور لعنتی هم در 20 روز اونو زیرو رو و در 9 ماه ... عمرش رو گرفت.
این ما رو داغون کرد . ولی بابا هم چون عاشق زندگی بود ، تا لحظه  ی آخر اونو به شوخی گرفت ، حتی با تکون دادن چند انگشتش درو موقع شنیدن آهنگ دلخواهش، شب قبل از مرگ!
و هم توانایی هاش که کم میشد بنظر من خیلی چیزهایی که من سالم از دور می دیم رو دیگه کمتر می دید.
هر چند که نابینا شدنش ، در ابتدا براش وحشتناک بود ، ولی بعد چند روز تونست با اونم کنار بیاد و بازم بستنی دلخواهشو با زبونش لیس بزنه.
من داغون شدم ولی شور زندگی در اون منو تکون می داد. تا لحظه ی آخر خودم بالا سرش بودم و سرش تو بغل خودم بود که جون داد . ولی مرگ اونطوری که همه می گن نبود. از صدای پای یه پروانه که رو گلی می شینه هم سبکتر بود.
بنظرم نیومد که کوچکترین تغییر حالت بدی براش رخ بده. یه نفس بود و دیگه نبود.
و بعدشم بدنش از هر چی درد راحت شد و رفت.
بابا 55 سال اندی شاد زندگی کرد و 9 ماه زجر کشید. که البته اون رو هم با شیوه ی یکتای خودش به مسخره گرفت.
که اگه بخوام بنویسم ، یه کتاب می شه. بابا رفت ولی تموم روح زندگیش رو در خودم حس می کنم. انگار عصاره ی حیاتشو سر کشیدم و تو وجودمه و این تا لحظه ی آخر با من خواهد بود. اینه که منم بیخودانه به همه چیز می خندم و دست آخر بعد از کوهی از مشکل ، همشو به مسخره می گیرم.

یک ذهن عادی مقایسه های سطحی می کند ، مثلن اگه من انگشتم کمی سوخت و درد گرفت ، پس اگر کلش بسوزد آیا چه می شود؟

قضیه به این سادگیها هم نیست، من تصادفی کرده بودم و دردی که در خراش دستم  حس می کردم باعث شده بود که اصلن  در ابتدامتوجه زخم بسیار عمیق آرنجم نشوم!

نمی خواهم همه چیز را ماست مالی کنم. و اصلن از این روانشناسیهای در پیتی جدید هم خوشم نمیاید ولی می خواهم بگویم که قضیه به آن دهشتناکی که ما به آن می اندیشیم هم نیست.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 1:48 توسط مریم |

 

دوستش داشتم ، چون برزخش و دغدغه هاش به اونچه که در طول زندگی بهش فکر کردم خیلی شبیه بود.من هم همیشه به نقطه تلاقی هنر و زندگی فکر کردم.

همیشه هنر زندگی رو بالاتر از هر چیز دیگه ای دونستم. و همیشه وقتی به هنر مندا برخورد می کردم ، چه از طریق کتاباشون و چه از هر طریق دیگه ای، اولین نکته ای که به ذهنم می رسید این بود که هنر این هنر مند چقدر تونسته زندگی رو غنی تر کنه و البته سوال بعدیم که همیشه هم در موردش با شکست مواجه شدم این بوده که هنر یک هنرمند چقدر تونسته زندگی خود او رو غنی تر کنه و همیشه از هنر هایی که در لابلای دود سیگار و قلیان و چیزهای دیگه از این دست متولد شدن ، بدم میومده.

تونیو ولی زندگی رو ستایش می کنه ، نه به این معنی که چون یک بچه پولداره و دغدغه ی جدی ، حداقل در سنین جوانیش نداشته ، بلکه به اون معنی که او روح سبز زندگی رو از کالبد دنیای اطرافش بیرون می کشه و به رخ می کشه.

من کاری ندارم که توماس مان ، همجنس باز بوده و یا نه ، ولی من " تونی " رو در این داستان دوست داشتم.

ایراد هم نگیرید که این با حرفهای خودت منافات داره، در مورد انطباق حرفها و زندگی واقعی یک هنرمند، چون من خودم دو سوال برام باقیه :

اول اینکه نمی دونم اساسا این یک هنجاره و یا ناهنجار و دوم اینکه در صورتی که علاوه بر صدق مدعا ، این دست قضایا حتی اگه ناهنجار هم تلقی بشه ، آیا شما فر هنرمندی رو می شناسید که به لحاظ تقسیم بندیهای روانشناسان جدید ، یک آدم نرمال هم تلقی بشه؟

تونی یک جا برای لیزاوتا ی نقاش می نویسه:

" شما پرستندگان زیبایی که مرا خونسرد و عاری از شور و احساس می شمارید، باید فکر کنید که قریحه ی هنرمندانه ای وجود دارد چنان ازلی و ناشی از سرنوشت ، که هیچ شوری برای آن شیرین تر و پذیرفتنی تر از آن شوری نیست که موضوع آن لذتهای زندگی روزانه باشد."

"تونیو " شادیهای روزمره ی ادمها را ، از جمله رقصها، اسب سواری هنرمندانه ی "هانزن" و شادیهای کوچک و بزرگ دیگر را می ستاید و این نقطه تلاقی هنر و روح زندگی هم هست ، چون اوست که می تواند بعنوان یک هنرمند ، چشمان دیگران را هم به این زیباییه بگشاید .

ولی این کتاب کوچک است و  علاوه بر آن ، در سالهای کم تجربگیهای این هنرمند نوشته شده ،بنابر این " توماس مان " پخته ی زندگی اگر می خواست دوباره این کتاب را بنویسد ، بسیار موفق تر می بود.

شاید بعض این سوال برایشان پیش بیاید که اینگونه توصیفها را که بسیار کتابهای دیگر هم کرده اند.

بله . ولی این برزخی که تونیو ی شیفته هنر و در عین حال زندگی بدان دچار است را گمان نمی کنم کتابهای زیادی بدان پرداخته باشند.

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 1:6 توسط مریم |

 

کتاب "تونیو کروگر" اثر" توماس مان " برام خیلی جالب بود.دیروز تو راه شروع به خوندنش کردم و به  لطف ترافیک بسیار سنگین نیایش و انتظار برای اتوبوس ونک و سایر معطلی ها بالاخره تا شب که رسیدم خونه تمومش کردم.

خیلی این کتاب را دوست داشتم. شاید چون به حال خودم خیلی شبیه بود.در واقع این کتاب به سرگذشت خود توماس مان شباهت زیادی داره.این نویسنده در سال ۱۸۷۵ در شهر لوبک آلمان به دنیا اومده . پدرش بازرگان غلات و از آدمهای سرشناس شهر بوده و مادرش "ژولیا" دختر یک آلمانی بوده که در "ریودوژانیرو " متولد شده بوده و البته از جانب مادر خون پرتغالی داشته و زنی زیبا ، خونگرم و اهل موسیقی بوده.

او در هیچ مقطع تحصیلی شاگرد ممتاز و درخشانی نبود.

یکسال هم نقاشی کرد. کتاب "بودنبروکها" را در رم نوشت که در سال ۱۹۰۱ چاپ شد و شهرت زیادی برایش آورد.و از معروفترین آثار اوست.

در سال ۱۹۱۲ ، او سه در طول سه هفته ای که در کنار همسر بیمارش در سویس بود، کتاب " کوه جادو" را آغاز کرد که در ۱۹۲۴ منتشر شد و در ۱۹۲۹ او نخستین آلمانی بود که جایزه ی ادبی نوبل را گرفت.

به دنبال روی کار آمدن هیتلر ، به مبارزه با هیتلر پرداخت بطوریکه مجبور به ترک المان شد و به سویس رفت. کتابهایش در آلمان تحریم و سوزانده شد دانشگاه بن دکترای افتخاریش را پس گرفت و دخترش " اریکا" با ظاهری ناشناس وارد خانه ی پدر شده و موفق می شود که بعضی از نوشته های پدر را از نابودی نجات دهد.

توماس مان از سویس به چک اسلوواکی رفت و وقتی هیتلر به آنجا هجوم برد (۱۹۳۸)

از آنجا به فرانسه و سپس به انگلستان و بعد به امریکا رفت و بالاخره به تابعیت این کشور در آمد. در آمریکا هم به فعالیتش ادامه داد و پیامهایش توسط رادیو های متفقین در همه ی اروپا پخش می شد.

در ۱۹۴۷ کتاب معروف " دکتر فوستوس" از او منتشر شد که نشان مهم دیگری از تاثیر گوته بر او بود.

سرانجام در ۱۹۴۹ همزمان با برپایی جشنی به مناسبت دویستمین سال تولد "گوته" بعد از ۱۵ سال دربدری به کشورش برگشت.در ۱۹۴۹ دانشگاه اکسفورد و در ۱۹۵۳ دانشگاه کمبریج به او دکترای افتخاری دادند و فرانسه هم به او " صلیب لوژیون دونور" را هدیه داد.

و آلمان غربی هم بزرگترین نشان لیاقت را چند روز قبل از مرگش به او اهدا کرد.

وقتی جسدش را به خاک می سپردند، پسرش میشل که نوازنده ای هنرمند است ،

با ویولون قسمت آرام سونات "مارچلو" را نواخت که این سرنوشتی است که برای یکی از قهرمانان آثار توماس مان بیان شده بود.

البته او سالهای پایانی عمر را در دهکده ی کوچک ارلنباخ در منطقه ی آلمانی سویس گذراند تا وجودش موجب اختلاف بیشتر آلمانها نگردد.

او پیرو فکری فیلسوفانی نظیر نیچه ، شوپنهاور و گوته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 16:56 توسط مریم |

دوست بسیار نازنین ، ناب و خاصی داشتم که برایم همه چیز بود. هر وقت گره ای در ذهنم پیدا می شد ، فقط او بود که می توانست راهنمایی ام کند و هر بار که با او حرف می زدم ، دریچه ای در ذهنم گشوده می شد.
مهندس محسن رضوی فرزند بهار بود و در بهار هم رفت. سالها باید که مادر گیتی مانند او فرزندی بزاید.
یاد و نامش گرامی باد.


+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 14:57 توسط مریم |

 

لیلا همش از دین و دیانت می گفت. تا میومدم دهن باز کنم و حرفی از هر جا به زبون بیارم احادیث معتبر و غیر معتبر از پاورقی های بحار الانوار بود که روی سرم می ریخت. من از نسبیت می گفتم و بعد چهارم یعنی زمان! اون یادش میافتاد که حدیثی به روایت از فلان ابن فلان در مورد لزوم برنامه ریزی و زمانبندی و مغتنم شمردن وقت برام بگه و بگه که علمای ما در اون موقع ارزش بعد چهارم رو می دونستن! اون از اون دست آدمایی نبود که بقول خودش به پوسته ی دین اکتفا بکنه و سعی داشت که در عمق گفتارهای مقدسمون هم غور کنه و هر بار مرواریدی ارزشمند رو که انگار بجز او تا حالا هیچکس دیگه ای تو این عالم خاکی و غیر خاکی متوجه اش نشده بود رو به من نشون بده.تند تند حرف می زد و تا من می خواستم  اسامی پیچیده ی راویان خبر اولی رو  هضم کنم ، نکته ی دیگری یادش می افتاد به عادت معلوم از وسط ماجرا شروع می کرد به ذکر پند و اندرز و البته بسیاری از اوقات کار به وعظ و خطابه هم می رسید.

من انگشت حیرت به دهن می موندم که چی بگم و زانوی چکنمم چکنم به بغل کنان که ای وای عجب غلطی کردم و به خودم نهیب میزدم که تا من باشم که دیگه از این غلطا نکم و حرفی از بعد چهارم نزنم.

گاهی هم تو دلم بهش غبطه می خوردم که خوش به حالش که همه چیز اینقدر مثل آب زلال واسش واضح و روشنه. بعدم کلی قول قرار با خودم میذاشتم که ایندفعه حق نداری وارد این صحبتای بتو نیومده بشی که یادم می افتاد که پس چی شد اون همه حرفای قلمبه سلمبه ی مدارا و گفتگو و از این دست افعال نرم و ملایم و خلاصه اینطوری یه جورایی هم با جناب عدلیه ی همه جا حاضر کنار میومدم.

یه روز که زنگ زده بود تا بازم منو متذکر به نکته ای از قلم افتاده بکنه گفت که : " یعنی چی ... حواست کجاس! مگه ما اینجوری درس خوندیم که تو می خوای به این دختره نمره ی قبولی بدی و پاسش کنی و تا من اومدم بگم که آخه این بچه ی رشته ی تربیت بدنی حالا اگه هالیدی بلد نباشه چی میشه و اینکه تازه این دختره کلی مریض بوده و من خودم با دکتر اعصابشم صحبت کردم و این قبیل حرفا که یه دفعه متذکر به این نکته شدم که ذره ای هم در این دنیا از خوبی و بدی ما گم نمیشه و ما باید یه روزی واسه ی همه اینا جواب پس بدیم. منم که حتی تو ذهنم هم نمی تونستم خودم رو در حال جزغاله شدن تو آتیش همیشه شعله ور جهنم بکنم ، بخودم اومدم و با لکنت و من من کنان گفتم: ...آ.ره...آره ... حق..حق با توئه...نه ..نه .. من حتی نیم نمره هم بهش نمی دم تا پاس بشه و اصلا به من چه که اون ممکنه  بازم مشروط بشه و اینبار در سال چهارم دانشگاه به خاطر درس فیزیک اخراج بشه و بازم اصلا به من چه که دختره با این ناراحتی اعصابی که داره ممکنه افسردگیش عود کنه و دچار از هم گسیختگی روانی بشه و هزار تا به من چه ی دیگه ! و خلاصه به هر جون کندنی که بود بدن نیمچه جزغالمو از تو آتیش سوزان جهنم نجات دادم و یه آه از ته دل کشیدم و راحت شدم.

یه هفته ای گذشت تا اینکه یه روز لیلا با عجله زنگ زد ازم خواست تا بهش راجع به المپیاد فیزیک اطلاعاتی بدم و منم اونچه که می دونستم بی کم و کاست بهش گفتم که دیدم انگار اطلاعاتم راضیش نمی کنه ، بخاطر همینم بهش گفتم که می تونه وقتی شوهرم میاد زنگ بزنه و اطلاعات دقیقتر بگیره که یه دفعه با من و من گفت : " نه ...نه ... دست درد ... نکنه اطلاعاتت کافی بود ... ف... فقط م..ی ..خواستم ... می خواستم بگم که ... که پسرخاله ی من ... ام... امسال ... امسال المپیاد شرکت کرده و فقط نیم ... نیم ... نیم نمره با نفر چهلم اختلاف نمره داشته... حالا.. "

من که به تند تند حرف زدنش عادت کرده بودم و حالا از این من من لاک پشتیش دیگه حو صلم سر رفته بود گفتم : " خب بابا مردم آخرشو بگو ،حالا چی؟"

اونم همه ی نیروشو جمع کرد و ایندفعه با همون عجله و شتاب همیشگی گفت: " حالا نمیشه شوهرت بهش نیم .. فقط نیم نمره بده تا اون جزئ چهل نفر اول بشه و تو مرحله ی اول قبول بشه؟"

من که هنوز ازون هفته داشتم هر شب تو خواب کابوس گوشت کباب شده ی خودمو تو آتیش جهنم می دیدم گفتم : " چ... چی گفتی؟"

اونم که انگار نه انگار که تعجبی کرده باشه ادامه داد: " آخه می دونی.. طفلی خیلی بچه ی خوبیه ،فقط یه کم بدشانسی اورده ، الانم انقدر اعصابش خرابه که میترسم خدای نکرده یه کاری دس خودش بده . خب تو هم که می دونی شاعر چی میگه: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند ... تازه می دونی یه روایت از ..."

من که می دونستم اگه همینجا حرفشو قیچی نکنم و یه کاری نکنم ، اونوقت باید تا یکساعت دیگه مشغول فلان ابن فلان بشم و از همه مهمتر سیب زمینیایی که واسه خورش قیمه گذاشته بودم تو مایتابه سرخ شه ، جزغاله میشه و ضمنا برنجمم که سر باره و باید آبکشش کنم یه شولبای درست و حسابی میشه و بیچاره شوهرم که بعد از چندین ساعت درس دادن و رو پا وایسادن و یه لنگه پا تو اتوبوس آویزون بودن الانه که از راه برسه ، بهش گفتم : " می دونی شوهرم همین یک ساعت پیش زنگ زد و گفت که ..."

با عجله حرفمو قطع کرد و پرسید " گفت که چی؟ "

می دونستم که هیچی نمیتونه منو از دست اون رها کنه ، بهمین خاطر، چشمکی به جناب عدلیه ی همیشه حاضر که داشت مطابق معمول بهم چشم غره می رفت زدم و حالیش کردم که بابا ایندفه رو بیخیال شو ! و بالاخره به لیلا که اونور خط عجولانه منتظر شنیدن جواب من بود گفتم : " هیچی ... گفت که بعد از چند روز چشم گذاشتن رو ای ورقه های لعنتی و جر و بحث با بچه ها سر نمره ی نهایی و اینکه کی چندمه و کی چندم نیست ، بالاخره نمره ها رد شد و ما راحت شدیم! " اینو که گفتم یاد سیب زمینیای بیچاره افتادم و با عجله گفتم : " لیلا جون معذرت می خوام سوخت!!" و بلافاصله گوشیو گذاشتم و البته یه نفس راحتی هم کشیدم.

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 19:52 توسط مریم |

 

 

نیچه :

ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم، اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم، مؤثر هستیم.

 

گوته:

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .

 

 

یوستین گوردر « راز فال ورق »:

«زندگی بخت آزمایی بزرگی است که فقط بلیط های برنده را می توان دید»

 

 

دبی فورد « نیمه تاریک وجود »:

ما انتخاب کرده ایم که به بخش هایی از وجود خود اجازه بودن ندهیم و درنتیجه مجبور هستیم انرژی روانی بسیاری را صرف پنهان نگه داشتن آنها بکنیم.

 

اگر عظمتي مشاهده مي‌كنيد، درواقع عظمت خودتان را مي‌بينيد

اگر شما اين ويژگي را نداشتيد جذب آن نمي‌شديد .

 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 7:49 توسط مریم |

 

انشتین میگوید: " براستی نمی فهمم وقتی از آزادی اراده سخن می گویند ُ مقصود مردم چیست؟ من احساس می کنم که می خواهم پیپم را روشن کنم و این کار را می کنم، ولی چگونه می توانم این امر را با تصور آزادی پیوند دهم؟ آنچه در قفای فعل میل به روشن کردن پیپ است چیست؟ یک فعل دیگر خواستن؟"

شوپنهاور می گوید:" آدمی آنچه می خواهد می تواند ، اما نمی تواند خواهش خود را بخواهد."

شما چی فکر می کنید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 7:46 توسط مریم |